هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی و قایق سواری

بابایی برای تفریح یک قایق خریده و امروز اومدیم با قایق جدیدمون یه دوری بزنیم اولی که سوار قایق شدم مامانی از ترس منو این پایین وسط قایق گذاشت که دریا رو اصلا نمیدیدم اینم وقتی چشام به دریا افتاد و خودمو وسط دریا دیدم از هیجان این شکلی شدم حیف که هوا تاریک شده بود و عکسامون قشنگ نیفتاد هوا داشت تاریک و تاریکتر میشد و بابایی هی از ساحل دورتر میشد و مامانی با هر موجی که میومد وحشت میکرد که توی این عکس بابایی داره بهش میخنده اینم ساحل زیبای نایبند من این سنگ خوشگلو از کنار ساحل پیدا کردم اینم منه خوشتیپ با خاله شیدا   ...
27 خرداد 1392

راحت شدن هانی از پنپرز

سلام بچه ها حالتون خوبه منم خوبم الان دو سال و 4 ماه و 22 روزمه و خیلی خیلی خوشحالم چون نزدیک به یک هفته هست  که دیگه پنپرزو گذاشتم کنار و واسه خودم مردی شدم البته با کمک خاله هام که توی این مدت همش کنارم بودن ,میسی خاله جونم ناگفته نماند که مامانی قبل از این تلاش نکرده بود که پنپرزو ازم بگیره وگرنه من اون وقتها هم میتونستم اعتیاد به پنپرزو ترک کنم  منم آدمم  آخه یک آدم چقدر میتونه اینهمه فشارو تحمل کنه بعد میگن هانی دست بزن داره بنظرتون حالا که این دوچرخه ماله اونه بزارم خفم کنه و هیچی نگم   بر و بچ آروم دارن بازی میکنن و به قوله بقیه بازی های من همش از نوع خ...
27 خرداد 1392

هانی در جنگل حرا

بقیه ماجرا و عکس های من در جنگل حرررررررررررا رو می تونید در ادامه مطلب بخونید جمعه بعد از ظهر با بابا و مامانی آماده شدیم که بریم جنگل حرا همونطور که داشتیم میرفتیم شوهر خاله ملیحه تماس گرفت و گفت بیاید با هم بریم ما هم راهمونو کج کردیم و رفتیم خونه خاله منم همیشه چند کیلومتر نرسیده به خونه خاله شروع میکنم به ذوق کردن و گفتن خاله خاله البته به زبون خودم خالا چون خونه ی خاله جونم لاکپشت و قناری دارن من دوست دارم همیشه بریم خونه خاله ولی تا رسیدیم خاله دم درب بودن و من فقط در حد دو ثانیه تونستم لاکپشت و قناری رو ببینم بخب حالا که پام رسید به جنگل حرا یکی بیاد منو بگیره  بعد از کلی بازی نوبت شد به عصرونه من ب...
7 خرداد 1392

هانی در خلیج نایبند

اینجا نایبنده و من بر فراز درختان لیر سوار شده ام ❀◕ ‿ ◕❀   جاتون سبز من تا جا داشت شیطونی کردم (◑.◑)   به محض اینکه از ماشین پیاده شدیم ؛چندتا دور زدم و محیطو بازدید کردم و بعد نشستم سنگ بازی (≧◡≦) این یک موجودی شبیه به مارمولکه که من تا دیدمش خیلی ذوق کردم و آرزو کردم که کاش میشد از نزدیک ببینمش یا لمسش کنم ^.^ بابایی این آرزو رو برام بر آورده کرد ❁◕ ‿ ◕❁ فقط حیف که مامانی نزاشت این حیوون ناز نازی که هی رنگ عوض میکرد رو لمس کنم ⊙.☉  دریا {。^◕‿◕^。} نایبند که بودم سگ ،الاغ ؛بز و ... دیدم اگر دوست دارید ماجرای منو با دیدن این حیوانات بخونید برید ادامه مطلب ☟   اینج...
20 ارديبهشت 1392

مدل جدید موهای هانی وروجک

اینم مدل جدید موهای من نگید موهای بلند بیشتر بهم میاد که عصبی میشما حالا دیگه موهامو کوتاه کردم و کار از کار گذشته   از بین میوه ها ؛انار + هندونه + خیار   عاشقتونم هندونه که دیگه منو کشته   راستی خیلی وقته که میخوام یه مطلبی رو بهتون بگم اما یادم میره من  از همون بچگیام که چند ماهه بودم ؛عاشق تونل بودم   توی جاده لامرد که همراه با بابایی در ماه دو سه بار از اونجا میگذریم دوتا تونل هست که من از ورودی تونل اونقدر ذوق میکنم و تا که در بیایم میگم تموووووووووووووووووم هرکی نفهمه فکر میکنه من این تونل ها رو میبینم که اینهمه واسشون ذوق میکنم  ا...
15 ارديبهشت 1392

هانی در شهربازی (پارسیان)

دیروز با بابایی رفتیم شهر بازی پارسیان قبل از اینکه عکس های خودمو توی شهربازی نشون بدم اول بهتون بگم که دایی جونم برام یک کلاه خوشگل خریده ؛من همین جا ازش تشکر میکنم و میگم میییییسی دایی احمد  هرچند مطمئن هستم این کلاه خوشگل سلیقه ی زن دایی بوده   مامانی خواست کلاه رو بزاره روی سرم اما با مخالفت سرسخت من مواجه شد بعد که کلاه را روی سرم گذاشت ؛حالا یکی فقط جرات کنه دست بهش بزنه و یا بخواد جابجاش کنه چه توی خونه چه بیرون از خونه کلاه باید روی سرم باشه   خب حالا بریم شهر بازی من پام که میرسه شهر بازی به قول بابام که میگه مثل ندیده ها از خوشحالی شروع میکنم به حرف زدن و پریدن و جیغ کشیدن بعد یکی یکی ا...
5 ارديبهشت 1392

مراحل بالا رفتن هانی از پنچره

حیف که گروه عکس برداری دیر سر صحنه حضور پیدا کردن و نتونستن این لحظات را از اولش شکار کنن من اینجا تا نصفه کارو رفتم بعد هر چه تماشاگران عزیز اصرار کردن که از دوباره برم بالا ؛ من نرفتم آخه حسش رو نداشتم حیف که گروه عکس برداری دیر سر صحنه حضور پیدا کردن و نتونستن این لحظات را از اولش شکار کنن من اینجا تا نصفه کارو رفتم بعد هر چه تماشاگران عزیز اصرار کردن که از دوباره برم بالا ؛ من نرفتم آخه حسش رو نداشتم                               &...
30 فروردين 1392

هانی و نیش زنبور عسل

     همراه با مامانی رفته بودم خونه خاله جونم توی حیاط خاله یک کندوی عسل دیدم من اولین باره که زنبور عسل از نزدیک میدیدم و خیلی هیجان داشتم بدو بدو رفتم و دست توش آوردم میخواستم چندتاشونو بردارم و نازشون کنم اما زنبورای عسل از من خوششون نیومدو بهم نیش زدن اینم جای نیش این ورجک اما من دوستشون دارم آخه خیلی ناز نازی بودن یه روز تعطیل همراه با مامانی رفته بودم خونه خاله جونم و همونطور که در تصویر مشاهده می کنید این کندوی عسله من با دیدن کندوی عسل هیجان زده شده بودم بدو بدو رفتم و دست توش آوردم میخواستم چندتاشونو بردارم و نازشون کنم اما زنبورای عسل از من خوششون نیومدو بهم نیش زدن اینم جای ...
30 فروردين 1392